YoU lOvE Me
YoU lOvE Me

دلنوشته های عاشقانه

 

 A sky full stars and the

nights full of dreams

whit the green pages of

my rememberance notebook.....

 

 

نظر یادتون نره....!

 

please

 

 

بچه ها واستون امکان چت گذاشتم،خواستید استفاده کنید...!

 

یه وب دیگه زدم توووووووووووووووووووووووووپ.....

حتما سر بزنید....!!!!!!!!

www.hame-chi-darhame-ha.loxblog.com

 

 

خیلی بدین!!!!!!!

چرا به اون یکی وبم سر نمیزنید....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این وبم شده مملو از نظر،اون یکی وب(اینجا همه چی درهمه) تهی از نظر...

بابا تعادلو رعایت کنید...

نوشته شده در پنج شنبه 28 مهر 1398(بازدید )برچسب:چت,ساعت 11:42 توسط shiVa|

يکی بود يکی نبود.
يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن.
 يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :
 داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یک شنبه 24 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب: آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟,ساعت 17:50 توسط shiVa|

بچه ها این مطلبو یکی از دوستان تو وبش گذاشته بود(http://lily.majnon.loxblog.com )

من خیلی خوشم اومد...

واسه شما هم گذاشتم که بخونیدش....

اسم این دوست عزیزمون هم علی امام وردی زاده و اسم عشقش فاطمه ست....

 

 

بچه ها من قبل از اشنایی با فاطمه شراب مشروب خیلی میخوردم

یعنی یه جورایی خیلی حال میداد

با رفقا

وقتی پیاله شراب میبردی بالای سرت میگفتی به سلامتی ...

خیلی برامون مهم بود

همیشه اول به سلامتی  درخته انگور میخوردیم

چون یه جورایی مدیونش بودیم

خلاصه به ترتیب بالا میرفتیم

وقتی با فاطمه اشنا شدم بهش گفتم که مشروب میخورم

ازم پرسید که وقتی میخوری حالت چه جوریه

چه حالی داری؟

من هم بهش میگفتم بعدش بهم گفت نخور

گفتم چرا ؟

گفت اخه ضرر داره با اون چیزای که تو هم میگی دیگه اصلا نباید بخوری

تازه خودشم هم حرامه  نباید بخوری

ازش پرسیدم تو هم دوس داری بخوری

اولش جوابی نداد

بعدش بهش گفتم یه شرطی داره نخورم

گفتم مگه تو نمیگی حرامه خوب حرامه

ظرطم اینه که وقتی ازدواج کردیم شب اولمون من به عشقه تو ..تو به

عشقه من میخوری؟

اون وقت چون ما به خاطره عشقه همدیگرمون خوردیم نه حرامه نه چیزی دیگه

تازه خودش هم خیلی حالمیده

باهم قرار شد وقتی ازدواج کردیم شراب بخوریم به سلامتی خودمونو

 و به سلامتی تمومه عاشقا

اما حیف

که نتونستیم

حیف

که روزگارم بر خلاف ارزوهاییم گذشت

حیف

..اما امید وارم اگه یه روزی با عشقتون شراب خوردین اولین پیک رو بزنید

به سلامتی کسی که یکی رو دوس داره 

اما حیف ماله اون نیس

دوم هم به سلامتی خودتون

سومد هم به سلامتی درخته انگور

...اخ ببخشین سرتونو درد اوردم بازم معذرت

 

نوشته شده در جمعه 22 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:شراب,ساعت 17:5 توسط shiVa|

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
 
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
 
حسین پناهی

* *
*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*

* *
*مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! *
* از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما " *
*فهميدم *
*پاي " او " در ميان است ...*

* *
**اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!*

*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

*این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *
* فقط" شر" و " آفت" می بینی !*

*راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*
* *

*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*
* *

*وقتی کسی اندازت نیست *
* دست بـه اندازه ی خودت نزن...*

* *
*این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا
*
*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *
*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......*
* *

*ماندن به پای کسی که دوستش داری *
* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*
* *

*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*
* *

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!*
**

*مگه اشك چقدر وزن داره...؟ *
*که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...*
* *

*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*
* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *
* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*
*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!*
*

نوشته شده در سه شنبه 19 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:حسین پناهی,ساعت 18:41 توسط shiVa|

به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس دزدکی

 

بوسید…

دزدکی حرف زد…

دزدکی در آغوش گرفت…

دزدکی عشق بازی کرد…

دزدکی دوست داشت..

نوشته شده در پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:سلامتی,ساعت 18:52 توسط shiVa|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دو شنبه 11 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:عکسهای جالب و خلاقانه,ساعت 19:50 توسط shiVa|

باران ببار که دلم هوای یار کرده است!!!!!!

نوشته شده در یک شنبه 10 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:باران,ساعت 14:39 توسط shiVa|

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند و سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست !!!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.

او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.

در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد !

دختر آلمانی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.

به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را.

همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند…

زن آلمانی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی پشتی صندلی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است….

هیچ گاه زود قضاوت نکنید.

نوشته شده در یک شنبه 10 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:زود قضاوت نکنیم!,ساعت 14:33 توسط shiVa|

 

من ......... آدمی هستم که تا حالا تو عمرت دیدی....!!!!!!!!

خدایی راستشو بگو....

 

نوشته شده در شنبه 9 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:من!!!!!!!,ساعت 17:48 توسط shiVa|

بحثی وجود داره به اسم تیپ شخصیت که بر اساس شاخص بریگز- میرز اندازه گیری می شود. در ایران سایتی راه اندازی شده که این شاخص را اندازه گیری می کند. نشانی سایت:
http://iranzehn.com

نوشته شده در شنبه 9 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:شخصیت شناسی!!!!!!!!!,ساعت 17:46 توسط shiVa|

سلام

شخصیت  SH!VA رو تو یه جمله توصیف کنید..!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دو شنبه 4 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:shiva,ساعت 18:3 توسط shiVa|

خدا گوید :



تو ای زیباتر از خورشید زیبایم



تو ای والاترین مهمان دنیایم



تو ای انســــان !



بدان همواره آغوش من باز است



شروع كن ...



یك قدم با تو



تمام گامهای مانده اش با من ...

نوشته شده در دو شنبه 28 فروردين 1391(بازدید )برچسب:!,ساعت 15:1 توسط shiVa|

با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم

.

.
.

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام


فقط کمی

تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شبها..

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند


کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام


من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود

حال و روزش شود این...

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید

آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد

بیچاره..

...................................................

نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم


همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم

تو راحت باش

من خوبم ....من آرامم......


آخر من قول داده ام که آرام باشم

باورت می شود؟ من خوبم

نوشته شده در شنبه 26 فروردين 1391(بازدید )برچسب:کبیر,ساعت 19:57 توسط shiVa|

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس
گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا
را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل
قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که
در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم
سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
--

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه، يك انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....
مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند.
 

نوشته شده در چهار شنبه 23 فروردين 1391(بازدید )برچسب:وعده پوچ ندهیم,,,!!!!!!,ساعت 17:3 توسط shiVa|


صورت ناز و فوق العاده زیباش زیر اون همه آرایش گم شده بود...

خسته بود....

خیلی....

از همه چی

از همه کس....

چشماش خیابون سردو میدید....

اما روحش یه جا دیگه بود....

تحمل نگاه سنگین آدم ها واسش درد بزرگی بود...

خیلی بزرگ....

به راهی میرفت که خودشم نمیدونست 2رسته یا نه....

داشت میوفتاد تو چاه....

ولی....

تنها...

بی کس...

سردرگم...

خودشم نمیدونست که 2نبال چیه...!!!!!!

دخترک نگران بود...

نگران این که یه وقت کسی نبینتش...

من و تویی هم که این قصه رو میخونیم واسش غریبه ایم...

سنگین نگاش میکنیم...

......

بالاخره بعد از اون همه ماشینی که واسش بوق میزدن...

سوار یکیشون شد...

خودشو سپرد دست باد...

اسیر زندون لحظه ها بود...

تو دلش درد های بی کران...

خسته از حرف های دیگران...

اسیر مرد های بی مرام...

و اشک میباره باز...

..............

.................

 

حرف بقیه پسرها هنوز تو گوشش بود...

خانم برسونیمت...

یه امشبو با ما باش...

امشب بد نگذره...

مامان جونت دوماد خوشگل نمیخواد؟؟؟؟

دخترک نمیدونست واسه چی سوار شد...

شاید...

شاید واسه این که از دست اون همه حرف خلاص بشه...

ولی سوار شد...

پسر خیلی زود سر حرفو باز...

تیکه مینداخت...

منتظر بود..

ولی دخترک هیچی نمیشنید...

تو دنیای خودش بود...

به فکر خانوادش...

کاری که داره میکنه....

یه بغض....

یه بغض بزرگ تو گلوش بود...

ولی نمیخواست جلو پسر

بغضش سر باز کنه....

.........................

تو خونه ای بزرگ شده بود که عشقی ندیده بود...

از هیچکس...

جای عشق...

فحش

مشت

و

زیرچشم کبود...

...............

گوشی پسر زنگ خورد...

دختر به خودش اومد...

یه ترسی وجودشو گرفت...

پسر گفت....

خونه ی ما...

خونه ی ما میمونه واسه ی وقت بعد...

دخترک سکوت کرد...

پسر از سکوت دختر خوشش نیومد...

گفت:

اگه حاضری میتونیم خونه دوستم  بریم....

خب؟

حاضری با 2نفر باشی یا نه؟

و

معلومه که رفتار دخترک ناشیانه ست...

سوال تکرار شد...

حاضری باشی یا نه؟

و

دختر به  فکر یک شب

یک آشیانست...

دلشو زد به دریا

دیگه به فکر هیچی نبود

 

................

گفت:

بریم...

ما که از اول همه چیمونو باختیم...

گناهش پای اونا که منو پس انداختن...

عصبانی بود...

از امروز...

دیروز...

فردا...

داشت دنبال محبت میگشت....

کجا؟

تویه آغوشه غریبه....

دختر به خودش اومد...

نه

این کاره نبود...

اون چهره معصوم...

نمیتونست اینکاره باشه....

تصمیم گرفت پیاده بشه...

پیاده بشه و دیگه نیاد...

پیاده بشه و بره...

بره و دیگه نیاد...

حتی اگه تنهاست...

حتی اگه هیچکسو نداره...

حتی ....

آره...

حتی

حتی....

!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391(بازدید )برچسب:آشیانه,ساعت 18:4 توسط shiVa|


يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند.
يك دوست واقعي شانه هايش از گريه هاي تو تر مي شود.
يك دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آورد.
يك دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن مي ماند.
يك دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود.
يك دوست واقعي مي پرسد چرا نتونستي زودتر تماس بگيري؟
يك دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد.
يك دوست واقعي سعي در حل آنها مي كند.
يك دوست معمولي مانند يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي شود از او پذيرايي شود .
يك دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند.
يك دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.
يك دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكم تر مي شود.
يك دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كردند با تو مي ماند
.

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391(بازدید )برچسب:دوست,ساعت 18:0 توسط shiVa|

ترجیح میدهم که شکستی صادقانه داشته باشم تا موفقیتی پر نیرنگ.


 در کنکاش خویشتن، حقیقت را کشف کردم. در کنکاش حقیقت، عشق را کشف کردم.
در کنکاش عشق، ایمان به خدا را یافتم. و در ایمان، همه چیز را یافتم.
 
در گذر از دریای زندگی،
از طوفان و آبهای خروشان نپرهیز.
تنها بگذار تا بگذرند.

مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد.
آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد.
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند
.

 

 


 
 

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردين 1391(بازدید )برچسب:هی,,,!!!,ساعت 17:5 توسط shiVa|

الهی...

الهی....

الهی....

!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دو شنبه 21 فروردين 1391(بازدید )برچسب:baby,ساعت 19:23 توسط shiVa|

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.


پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

 

 

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.


این مطلبو گذاشتم....

ولی فکر نکنم من صبرو تحمل این مادرو داشته باشم...

از الان میتونم حس کنم که چقدر بچم یا بچه هامو دوس دارم...

مادره خوب دووم اورده...!!!!!!!!

نوشته شده در دو شنبه 21 فروردين 1391(بازدید )برچسب:زوج عاشق,ساعت 19:10 توسط shiVa|

نشو با من غریبه مثل نامهربونا؛ مگه میشه  ندیدت تو مهتاب شبونه؛ مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه

نوشته شده در دو شنبه 21 فروردين 1391(بازدید )برچسب:!!!!!,ساعت 17:29 توسط shiVa|


نکته های کوچک برای زندگی بهتر
1- هر گز زمان را برای استفاده از گردش های بدون هزینه از دست نده.
2- اگر از کسی خواتی کاری برایت انجام دهد ، بگذار به شیوه خود آن را انجام دهد .
3- گه گاهی در قبر ستان های قدیمی قدم بزن و نوشته های روی سنگ قبر آنها را بخوان.
4- شور و شوق هایت را در برابر منفی بافی های دیگران حفظ کن.
5- همیشه آمادگی آن را داشته باش تا اگر کسی در مورد مکان های دیدنی زادگاهت از تو بپرسد ، بتوانی سه یا چهار جای بسیار دیدنی را به او معرفی کنی.
6- به محض این که از سفر طولانی برگشتی به والدینت تلفن کن.
7- اگر کسی را می شناسی که ورشکسته شده و تنها مانده است ، هر مبلغی که می توانی در پاکت بگذار و بدون نام و امضا برایش پست کن.
8- وقتی چیزی را از ظرفی به ظرف دیگر انتقال می دهی این کار را روی ظرف شویی انجام بده.
9- یک بار در سال رئیست را به نهار دعوت کن.
10- برای لو کو موتیو ران ها دست تکان بده .
11- پارو زدن و هدایت قایق های پارویی را یاد بگیر.
12- تا آنجا که می توانی کمترین زمان را با زن و شوهر هایی که دایما از یکدیگر انتقاد می کنند

نوشته شده در دو شنبه 21 فروردين 1391(بازدید )برچسب:زندگی بهتر,ساعت 14:52 توسط shiVa|

وقتی که...

 
وقتی تو خودت گیر می کنی  
 
وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !
 
وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی
 
وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی
 
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی  
 
وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..
 
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی  
 
وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!
 
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
 
وقتی می دونی همه چی دروغه
 
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
 
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
 
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
 
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته  
 
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
 
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
 
 وقتی نباید اونی باشی که هستی  
 
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !  
 
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن   
 
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
 
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...
 
وقتی.......................... ......
 .
.
.
.
.
.
.
.
.
میشی اینی که من الان هستم
.

نوشته شده در چهار شنبه 16 فروردين 1391(بازدید )برچسب:وقتی که,,,,ساعت 17:56 توسط shiVa|

 
 1- مي دونيد سريعترين راه به چنگ آوردن قلب يک مرد چيه ؟ پاره کردن سينه اش با يک کارد آشپزخانه

 2- مي دونيد مردها مثل مخلوط کن هستند..... براي اينکه تو هر خانه از اون هستش ولي نمي دونين به چه دردي مي خوره

 3- مردها مثل آگهي بازرگاني هستند..... يک کلمه از چيزهايي را که ميگن نميشه باور کرد

 4- مردها مثل کامپيوتر هستند..... کاربري شون سخته هرگز حافظه قوي ندارند

 5- مردها مثل سيمان هستند .....وقتي جايي پهنشون مي کنيد بايد با کلنگ آنها را از جا بکنيد

 6- مردها مثل تعطيلات هستند..... هيچ وقت به اندازه کافي بلند به نظر نمي آيند.

 7- مردها مثل طالع بيني مجلات هستند..... هميشه بهتون ميگن که چيکار بکنيد و معمولا هم اشتباه مي گويند

 8- مردها مثل جاي پارک هستند .....خوب هاشون قبلا اشغال شده و اونايي که باقي موندن يا کوچيک هستند يا جلوي در منزل مردم

 9- مردها مثل باران بهاري هستند.....هيچوقت نمي دونيد کي مياد چقدر ادامه داره و کي قطع ميشه

 10- مردها مثل نوزاد هستند..... توي اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز کردن و مراقبت از آنها خسته ميشيد

 11- مردها مثل ماشين چمن زني هستند..... به سختي روشن ميشن و راه ميفتن , موقع کار کردن حسابي سروصدا راه مي اندازند و نيمي از اوقات هم اصلا کار نمي کنند .

 


حالا بشین ما زن ها رو مسخره کن آقا پسر

نوشته شده در چهار شنبه 16 فروردين 1391(بازدید )برچسب:ضد مردان ایرانی,ساعت 17:39 توسط shiVa|

آیا میدانید 2000 سکه شبی چقدر تمام میشود؟؟؟



بهای هر سکه:550 هزار تومان
بهای کل:1100000  = 554*2000
متوسط سن دامادها:30 سال
متوسط عمر در ایران:60-70 سال
طول زندگی زناشویی در خوشبینانه ترین حالت:30=30-60
تعداد شبهای با هم بودن:10950=(30*365) شب
قیمت تمام شده هر شب:100 هزار تومان!!
 
آخه مگه آزادش چنده ؟  بي انصافا !!؟؟؟
 
خدايا نامردي تا كجا ؟؟؟؟؟؟؟

 

دلم سوخت به خدا....

من از همین الان مهریه مو میبخشم....

نوشته شده در چهار شنبه 16 فروردين 1391(بازدید )برچسب:مهریه,ساعت 17:16 توسط shiVa|

دخترها،پسرها.....

وقته نبرده....

پسرهای بی جنبه که هیچی....

ولی با جنبه هاش برن ادامه مطلب...

دخترها برید ....

نرید از دست دادید ها.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهار شنبه 16 فروردين 1391(بازدید )برچسب:مغز,ساعت 17:4 توسط shiVa|


آخرين مطالب
» آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟
» شراب
» حسین پناهی
» سلامتی...
» عکسهای جالب و خلاقانه
» باران
» زود قضاوت نکنیم!
» من!!!!!!!
» شخصیت شناسی!!!!!
» shiva
» !
» کبیر
» وعده پوچ ندهیم...!!!!!!
» آشیانه
» دوست
» هی...!!!!
» baby
» زوج عاشق!
» !!!!!!!
» زندگی بهتر
» وقتی که...

Design By : Pichak